متن ارائه شده در همایش آسماری- اهواز

وه نامه خوداونده گهپ و کوچیر    که نی ره ، زه یاد و زه دل ، نی ره، ویر

هَيا بونگِه بي دونگ. (دَنگْ وُ دوندال)........ (ا- مقصودی)

ایی خاستوم سرتالی زه دَنگْ وُ دونگداله خومونه سر وردار کنم  تا دل زه کپنیدن مین خوس، غروفون نکنه ، اندی چن چنکه ایی دیک و داستون خیلی دراز وُ  نه گَیَ، هِد و نه گهَ... ار خدا، به خو، ره ، وه زونوم، برین که گوهدنه : هومدلی زه هومزبونی بهدره...

كُر، كِي نِي ؟ بَلال، خُونِي، بِيو، بِنَمْ، تو كِي نِي؟!....نَه ديده، نه اَشنيده، وِه دِل، شيريني؟

ها، جونوم، نديده وُ نَه اَشنَدِه، وِه دلْ، نشيني ، سوزِه صِدات وُ دنگِ دردينهِ دِلِت، بونگ، ايي زِنِه ... اُ وَيديم تا «دنگ وُ دندال» دِلِت، گِرِيوه هايِ قلمت وُ هيا بونگِه تياتِه بِه يشنَيم وُ بِه اَشنيم...دونوم كه درد وُ غم هزار سالِه يِه ايلی تو واسِه سَرْتو واسِه، رِي دلِت تِنگِرَ سِه وُ نِي جومِه امّا، وَيديمِه تا وا توكْ خيني كِه وِه دِلِه غمدار، پِزْمِهِ كُنِه بِنويسيم، تا همه بِدونن ايما كي بيديم وُ سي چه چي نو،. وابيد؟!

ايما هم چِي هَمِه، روزگارِه ايي گودر نيديم، وا  همه يه خوبي هاس وُ بديها... يه دس، وِه كاروُ دست وُ دِلي وِه خدا، امّا، روزگار، وا اِيما، خو ، تا، نكرد !

پَر وُ پِركِه دِرَهْدِه «دِلِه مونِه» سوهْدِن، تا رِيْت وُ سر وا زير بِمَهنيم . ايي خون، تا  نومي و نشوني وه، شيرون و شهيدون «فاتحِ قندهار و تهرون نبو... » مندلي همو شيره شهيد، زه ويرمون بِره وُ دِي نخونيم :

شومشيرِه، علي مردون، طلايِه بي غَش ...وِه زمين، برق ايي زنه، وه آسمون تَشْ.

دِي نومي وِه عليداد، همو رستم ايل، وا- ميون نياد اينو، نَدونِنْ، كه هني دِلامون، سي يه بيتِه «عبده محمد»، گل گيس بلال و شِليله سوهْدِه دِلايه كوه وُ مال، پِرْ زِنِه وُ کاردنگه «مشك و دويه» دايل تينا زير «بهونه بفا» وِه گوش رِسِه:

اَي دا، مَشكِه، اِي دو مَشكِه      باريكوم كِردي چي تالِه دَشكِه.

 وُ نالِ نالِه برزيرونِه وُلاتْ‌ وِر، بُلندِه:

وُ لا، يكي نِه ايي خواستوم، اَي دادَی، بيداده بِخونه......آخي، بِكَنِه خار، وِه دلوم، اِي داد ـ اِي، گل، وه جاس، بِنِشونه...خودا نیه دار- ایذه 5/12/ 1391

به نام خداوند بزرگ و کوچک// که از یاد و حافظه دل نمی رود

بانگ بلند سكوت «ترانه و سوگ سرود یا شعر و ادب بختیاری»

می خواستم  گوشه و پیش درآمدی را از ترانه و سوگینه های خودمان (شعر و ادب بختیاری) به آوازم  تا دل از درون ریزی درد سکته نکند و گرنه تفصیل این داستان خیلی طولانی و گاه و جای آن اینجا نیست..... اگر خدا بخواهد به زبانم پی می برید چرا که گفته اند : همدلی از هم زبانی بهتر است...

پسر تو كي هستي كه {آواز} بلال را مي خواني :بيا ببينم تو كي هستي؟! كه {اينچنين} نديده و نشناخته، به دل شيرين {آشنا} مي آئي. بله جانم، نديده و ناشناخته به دل مي نشيند،

سوز صدايت و ترانه درد آگين دلت، بانگ مي زند :آمديم تا ترانه و سوگينه ي دلت را، گريه هاي قلمت را و پيام بلند چشمايت را بشناسم و بشنويم.مي دانم كه درد و غم هزار ساله ي ايل، لايه لايه بر روي دلت، گسترده شده و نمي جمبد. امّا آمده ايم تا با قطره قطره خوني كه از دل غمدار، تراوش مي كند بنويسيم، تا همه بدانند : ما كه بوديم و از چه چنين شد؟؟.

ما هم مانند همه، روزگار را سپري مي كرديم با همه يِ خوبي ها و بدي هايش، يك دست به كار و دستي و دلي به سوي خدا. امّا روزگار، با ما خوب تا نكرد!   برگ و شكوفه ي درخت دلمان را سوزاندند. تا عريان و سرافكنده بمانيم.مي خواهند، تا نامي و نشاني از شيران و شهيدان فاتح قندهار و تهران نباشد.«مندلي» همان، شير شهيد، از ياد و خاطرمان برود و ديگر نخوانيم :

شمشیر علی مردان از طلای ناب است . آن چنان که گویی به زمین آذرخشی دارد و به آسمان آتش

ديگر، نامي از عليداد، همان رستم ايل در ميان نيايد، اينها نمي دانند كه هنوز دلهايمان، براي يك بيت {آواز} عبده محمد و گل گيس، بلال و شوليل سوخته دلان كوه و ديار پر مي كشد.و کار- آواز «مشك دوغ» مادران تنها، زير سياه چادر «وفا» بگوش مي رسد :

اي مادر همچنان مشغول كار مشك زني(تهيه دوغ) هستم ... آنچنان كه اين كار مرا نزار و لاغر هم چون تار نخي كرده است 

...و غم ناله هاي دروگران مهجور ولايت بلند است:

کسی را می خواستم  که آواز بیداد برزیگری را بخواند ... تااینکه خاری از دلم کنده و جایش گلی بنشاند.