شعر بهیگ….. اثر: استاد بهمن علاالدین(ره)
ترجمه : الف - مهنای ایذوی
وُرِستین، وُرِستین، اَوُردِن ،بَهیگِه بِه سَر، چادُر اِسبید وُ اَفتُو
بِه تیگِه
دَدُوم، دُورگَله جَم بِکُن، دَوره چاله بِکُش ،پیشِه پاس، گَئو،
تُو، نَرمیشِه کاله
زِه آسارِه ها ،گُل بِریزن، بِه شُونس بِدین مَه وُ اَفتونِه سی ،ری
گُشُونس
دَدُوم، رَو بِکُن چالِه نِه پُر زِه اَنگشت بِریزین به چاله مِلِه گُرگ وُ
دینشت
بِگُوین میشکالِه ،بِکَش ساز وُ کَرنا جِغَل یَل ،سی بازی، وُرِیستانِه
وا پا
بِزَن «تَرکِه بازی» وُ «چُوپی» وُ« سَر ناز» وُری میشکال، دی بِکُن هُف، مِنِه ساز
بِوازین وُ تُوشمال بَرین وا نیاسُون بَرین خِرسَکانِه وَنین
زیرِه پا سُون
بَهیگِه بَرین، دِر بِدین، دَورِه تَش ،کُر بِریزین بِه تَش، «زاگِه
اِسبید» وُ «کوندور»
وُریسین آوردِن، بَهیگَ، سُواره زِ آساره میل پا وُ
دَسینه داره
سی نُفتِس یَه خالک زِه اَفتَو بیارین سی گُوشواره هاس ،مَه نِه ،اِز
رُو، دِرارین
نها، تش بِه کوه ،بِرچِ بِرچه جِهازِس بِدین هَرچِه خواسته وُلا اِیی برازنِس
جِهازِه بَرین وُ بِچینین سَرِه چُول بِخُونین دُوالولی وُ
هَی گَُل هی گُل
دُوانِ بِگُوین رَختِه نُونِه، بِه وَر کُن وُری زی تَری ،گَئو دی مالِه
خَوَر کُن
بِزن میشکال تا کِه مَردُم جَم آبون دُهُل کُو بِکُو گُوشِه
شیطونِه کَر کُن
بِوازین سِه پا وُ بِگَردین به چُوپی دُهُل کُو بِکو چُوب وُ
سَرنازِه تُرکی
بِگُوین «هی گُل هی گُل» سی بَختِ سَفیدِس بِریزین نِمِک، پُرِه چَشمِه حَسیدِس
برخیزید،ازجا شوید ،عروس
را آورده اند.. ............. آنکه چادری سپید به سر دارد و پیشانی چون آفتاب
خواهرم، دختران را
به پیرامون آتشگاه فراخوان........ به درگاهش ای برادر قوچ قهوه ای را قربانی کن
از ستارگان بر شانه
اش گل بریزید....................... برای چشم روشنی اش ماه و آفتاب را هدیه کنید
خواهرم برو آتشدان
را پراز زغال برافروخته کن ...... درون آتشدان را «موی گرگ» و«اسپند»بیفکنید
بگوید تا نوازنده
در ساز کرنایش بنوازد ................. چرا که جوانان برای
پایکوبی برخاسته اند
مقام «رقص رزم» و«
چوپی» و «سحر ناز» را ساز کن .... برخیز ای نوازنده و سازت را به آواز در آور
پایکوبی کنید و
نوازنده را به پیشواز شان برید....... گبه ها را برای شان فرش کنید
عروس را پیرامون
آتش بگردان ای پسر!! .......... بر آتش «زاج سپید»و «کندر» فرو ریزید
بر پا شوید که عروس
را سواره آوردند ............ آن که از ستارهها دستبند به دست و خلخال به پا دارد
برای بینی اش زیوری(خالک)
از آفتاب بیاورید... ..برای گوشواره اش ماه را از آن بالا فرو آورید
آتشی در کوه افکند
،درخشش جهیزیه اش .......... بدهید هر چه
خواهد والله برازنده ی اوست
جهاز را ببرید و بر
جایگاه بالای چادر بگذارید ..بخوانید شادیانه
و ترانه گل را
داماد را بگویید
رخت نو برتن کند ................ برخیز و
زود تر ای برادر مردم را خبر کن
ای نوازنده بنواز
تا مردم جمع شوند ..............ای نوازنده،
دهل را بکوب تا گوش شیطان کر شود.
به مقام «سه پا»
دست افشانی کنید و به مقام «چوپی» بگردید...نوازنده دهل را به چوب بکوب و به مقام
«سحرناز ترکی»
بگویید «ای گل»
برای سپیدبخت اش ..... به چشم حسودش نمک بپاشید
این شعر سالهای پیش
سروده شده و در اجراهای خانگی استاد
خوانده شده و به صورت تمرینی ضبط شده است پس از مرگ استاد بهمت دوستان و استاد
حافظی دوباره آهنگ گذاری شده است . قالب این
شعر مثنوی و در بحر متقارب مثمن سالم با
تکرار چهار بار فعولن .
منابع (برای مطالعه بیشتر
می توانید به کتابهای : یک ایل ،یک صدا(شیرین بیان) و بافه رو (اقبال ابولیان) و
همچنین وبسایت www.dawar.irمراجعه فرمایید)
1- دنگه دل (ترانه ی دل – اشعار وتصانیف استاد بهمن
علاالدین (ره)) - فرآوری و تدوین:اسکندر مقصودی-1371
2- هیابونگ
بی دونگ (باز شناخت شعر و ادب قوم بختیاری) - فرآوری و تدوین:اسکندر مقصودی-1372
www.dawar.ir
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 22:31 توسط ساوار
|