5-5-
نامه دکتر صالحپور به وحید کیانی قلعه
سردی
وحید
عزیز سلام
تازه از
سفر دانشگاهی بوشهر آمده ام و خسته از رنج راه ، ولی کتاب های ارسالی شما مرا به
شوق آورده است . بی درنگ شروع به خواندن می کنم بسیاری از آنها را شنیده ام و دوست
داشته ام . در دزفول در مراسم "ری گشون" کتاب "روشن" برایم
خوانده بودی و در ذهنم نقش بسته بود و حالا با خوانشی دوباره و مجالی مناسب دوباره
خوانی میکنم.
کتاب
خاطرات "میرزا" را گذاشته ام برای فرصتی مناسب ،البته آن را تورقی
کرده ام و چندین بار به آن نُک زده ام باید جالب باشد شرحی از ناکامی های پر
حسرت و جوانمرگی مشروطه که بختیاری ها در آن بیشترین حضور و کمترین
نصیب را داشته اند.
اما
"پنهان در سکوت بلوط" هم چنان که از نامش بر می آید ، برگِ درخت بلوط
کهنسالی ست که کمتر به چشم آمده است ، شاید به خاطر کمینه گرایی اش"مینی
مالیست" عاشقانه ای ست کوتاه و گُزین (من عاشقانه ای کوتاهم/طرحی از
دلتنگی-56) عبارات در حد ایجاز است و اعجاز و گاه قطعات تبلوری ماندگار یافته اند.
همین کافی ست مگر ما از شعر چه توقعی داریم،چه انتظاری؟! (آزاد و عاشق /در هم می
خزند/علفهای عریان-89) همان سادگی و تردی علف، با وجه زمینی اشان،عریان و برهنه بی
هیچ آرایه و پیرایه ای ...ای کاش آدمیان نیز چونان علف های روییده بر دشت و دمن از
موهبت سادگی و آزادی و عاشقی برخوردار بودند.
نبوغ که
باشد همه جا گل می کند حتی در کوچک ترین و کمینه ترین واژگان و عبارات... و حالا
"وحید کیانی" خود عاشقانه ی کوتاهی ست،(شاخه ای از نور به منقار نیلوفر
شعر) و در این پویه گنجشکها نیز حق حیات دارند، چه ضرب المثل بیرحمانه ای ست
،"سنگ مفت،گنجشک مفت!" پارادکس قاطعی ست
(زبان
گنجشک را نمی فهمد/درخت زبان گنجشک-4)
بوی
زندگی و شور زیستن هر چند به وسع گلوگاه یکی پرنده ای جاری ست و هر کدام به سهم
خود(سنگی ست که در ماه انداخته می شود تا برکه ای بیدار شود-62) . چه خوب گنجشک ها
را در شعرت دیده ای،فرودستان قانعی که کمتر به چشم و شعر می آیند و نیز بیدهای بی
کس و تنها را... (تابستان که می شود/بیدها/از میوه ی گنجشک لبریزند! - 53).
حالا به
شیوه ی قدما نشسته ام به تحشیه و تقریظ در هامش اشعار و سفیدی های بی حد و حصر
صفحات را سیاه میکنم. هر متن در سفیدی هایش زندگی میکند نه سیاهی کلمات. سیاهی
کلمات جبرا تنها یک شکل که خودشان باشند را به خواننده تحمیل میکنند. به قول
"ماکس فریش" هر کلمه 9 تای دیگر را پس می زند و می کشد تا خود عرض اندام
کند و سر برکشد. "هرمنوتیک" مجال تازه می دهد.
تو سعی
کرده ای به ایجاز برسی و من به اطناب بر هر کدام شرحی کشاف می نگارم،تو قصد کم
کردن و کم گفتن و گزیده گویی" چون دُر" داشته ای و من بنا بر گزافه
گفتن...باری نبوغ شاعرانگی ات چه به حیث درونمایگی و چه سازگانی پویش های بالیده
گسترانه ای را در این سفینه نوید داده است که در خور تقدیر است. نوعی پالودگی یا
"استیلزاسیون" شیوه پردازی که گاه با سیاق نوگانی "مدرنیته" و
پسانوگانی "پست مدرنیته" پهلو میزند و در حدود،هندسه و حوالی اشعار به
چشم می خورد و گاه چنان به ذهن می آید که ایجاز و اعجاز سخن در فرایندی تازه و
نوین جایگزین ترانه و قول و غزل شده است و پرهیز از پُر سخنی و کلان گفتمان های
ادیبانه در این کر زمانی روزگار، جایش را به کمینه گرایی "مینی مالیسم"
داده است. و در اینجا شعر چاشنی زبان است . به زندگی طعم مید هد ،غذا نیست که
انسان را سیر کند،حتی گاه اشتهایش را کور می کند.
در این
سازگان و ریختار شعر با بیان ویژه و نوین از حوزه زبان فراتر می رود و خود را به
تصویر سینما یا انیمیشن نزدیک تر می سازد. به این شعر در قاب تصویر نگاه کنید:
(سیب هایش بی دندانه اند/ وقتی می خندد/مادر بزرگ-32).
یک
تصویر،یک نگاه، یک فریم عکس، و چینش کلمات،سیب گاز نزده و لبخند حوا با سیب اساطیری
اش. خلقتی ازلی ،مادرانگی این جهان ،سیب سرخ حوا و لبخندی که نشانه ی تبسم مهر این
جهان است.(از نیست سوی هستی ما را چه کشد خنده - مولوی)خنده آغاز حیات و تبسم حُسن
است،شیخ شهاب سهروردی میگوید جهان از خنده پدید آمده است در پرتو حسن و زیبایی،(در
ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد-حافظ).
بیست و
نه تا سی شعر"29 تا 30" مستقیما و مصرحا به مرگ پرداخته است به همین
دلیل است که می توان بخشی از کتاب را ادبیات ماکابریستی"مرگ اندود" نام
نهاد که به لحاظ سازگانی در طبقه بندی ادبیات"گروتسک" جای میگیرد. چرا
که طنز و مطایبه پا به پای خوف و هراس و شانه به شانه ی هم گام برمی دارند.
(لطیفه ی
کهنی ست /مرگ/آن گونه که هر جمجمه ای می خندد. 12)
به راستی
هیچ پدیده ای مُهلک تر از مرگ نیست! و ترس را که برادر کوچک اوست.
گِروتِسک
را "مضحکه ای دردناک و مهیب" نام نهاده اند. چونان دردی خوشایند با اشاره
های ضمنی تحقیرآمیز ناشی از ضعف های بشری،آنجا که اسطوره ها و حماسه هارنگ و جلوه
ی کاریکاتور به خود می گیرند.مثل قهرمانان"پوچی". {گروتسک راستین آن است
که ماهیت ناقص و مصیبت بار انسان را به ما نشان می دهد} و بدین ترتیب بر ماهیت
تیره و تار و وحشتناک بعضی از انواع مضحکه و بذله تاکید می کند.
در اشعار
تو نیز طعنه و تضاد و فانتزی (تخیل) به کوتاه ترین فاصله ای در کنار هم نشسته اند.
(قبرستان/پناه
شاعرانه ای ست! 86) و یا (من به مرگ می
اندیشم/تو به من/تا قبرستان آبادی بالا/با تو قدم خواهم زد! 88)
و یا:
(همه ی مرگ ها/خواهند مُرد/جز مرگ/که هر روز متولد می شود! 93)
باری در
مواجهه با مرگ گاه اضطراب خاطر با خنده ی ظاهر پنهان می شود.همان گونه که در
ادبیات گروتسک نا به هنجاری موجب نوعی فراشگفتی می شود. شعری که هر آشنایی را نا
آشنا جلوه می دهد تا وظیفه اش بهتر دیده شود و خود را آشکارتر سازد. اما در این
میانه خنده به زودی بر لب ها به تلخکامی می ماسد تا مبادا شادی و مضحکه و تفریحما
را از اعماق مغاک باز دارد. در این پویه خواننده با سر نمی خندد بل با دل می خندد
و به زودی ممکن است به خنده ای هیستریک گرایش پیدا می کند.
شاعر گروتسک
بیرحم و قصی الاقلب است . شعر هم آزادی بخش می شود و هم تنش زا ، درهم آمیختگی
کمدی و اندوه توامان این اتمسفر را ایجاد می کند. مثل آن است که یک ماهی کوچک قرمز
را در شومینه ای داغ انداخته باشیم به نیت آکواریومی در کنج خانه.خوف و تقابل
ترکیبی نامتجانس ایجاد کرده اند در یک کلام تجاوز به قوانین طبیعت و در هم
ریختگی آگاهانه برای ساختی بدیع و معجونی تازه و شگرف ،آنجا که شاملو
میگوید:
آنان
ایمانشان/ملاطی از پاره سنگ و خون و عقاب بود. شاملو
و به
راستی چه بتون مسلحی از کلمات ساخته است. صلابت و استواری و استحکام سنگ،تیز
بینی و بلندپروازی و رفعت دید عقابان آسمان سیر و سرخی خون آدمی... چه بتونی به
قول لرها "توپ چاره ش نی کُنه!"
شعر
گروتسک به غیر طبیعی بودن می اندیشد. زیر پا نهادن قوانین رایج و متعارف،در جهانی
که انسان دچار ناشنوایی مطلق "عدم درک همدیگر" و مقاومت شنیداری و بیدار
خوابی و کوری و کری دل و جان شده است . چه چیزی می تواند او را بیدار
کند.باید به او شوک داد. شعر و هنر باید ایجاد شگفتی کند ،زبانی دیگرگون
بیافریند.کلمات و عبارات را پس و پیش کند، بهم ریختگی ،نظم نوینی را جستجو می کند،
تا با طرح جنبه های دهشتزای زندگی و معانی دیگرگون به نشاطی شرر بار جدی گرفته
شود. او در سایه ی این ساختار و بر پایه ی کشمکش ها به تقابلی استوار می رسد و
امروزه این زبان شعریست که زندگیست...
روز نامه
ها/ از حوادث لبریز/تنهایی ام را/ باچاقو در میان می گذارم. 71
و یا
: لب های مرگ را / به بوسه ای / برآشفته ام/لبالب از عصیان/لبریز از
جاودانگی! 45
و
یا: در سلول انفرادی ام/جمعیتی ست/در سلول هایم/هزاران زندان
بان! 40
و
یا: مرگ/ آغوش مادرانه تری ست/به مادرم بگویید/سر از خاک من
بردارد! 28
مثل آنجا
که "حیاتقلی فرخ منش" در بی قرار می گوید:
(در وهم
قبر/سپیداری می جستم/تا اندیشه ها را اندازه بگیرم. ) بوفت پلنگ
و یا
"کورش کیانی" مرگ را در هیئتی انسانی و امروزین وارد می کند:
(آقای
مرگ/با کت و شلوار راه راه...)
شاعران
شگفتی می آفرینند به مدد کلمات و اکسیر کیمیا گری شعرشان که ناهماهنگی را نظم جلوه
می دهند و نظم را بهم می ریزند،انزجار و زشتی ، زیبایی والایی می شود،دریچه ای
تازه به تماشای جهان باز می کنند.بی آنکه به حقیقت دنیا لطمه ای وارد آید.
{عمل
گروتسک آن است که برای تماشای دنیای حقیقی اطرافمان دیدی تازه به ما می دهد.دیدی
که هر چند عجیب و اضطراب آور می نماید ولی واقعی و معتبر است.}
گروتسک
آنجا که با جدیت مطایبه می کند و سر به سر آنها می گذارد وارد حوزه ی کمدی برلسک
می شود و قرار می گذارد ما به ازاء های جدی را به شوخی بکشاند و آگاهانه آنان را
به خدمت طنز می گیرد و با سلاح دلقکانه ی نقیضه خلع سلاح شان می کند.
ای قطار
راهت را بگیر و برو/نه کوه توان ریزش دارد/نه ریزعلی پیراهن اضافی. 1
و یا :
به کریستف کلمب بگویید/از خیر این یکی بگذر/من جزیره ای دور/ در اقیانوسی
آرامم. 8
و یا :
دلم را / توی کوچه جا گذاشتم و / شاعر شدم/مرا بیدل نام نهادند. 10
و نیز
هرمز چه زیبا و ظریف به طنزی ترد ، سقوط و مرگ را به تصویر کشانده است:
و بعد از
این/اگر مرا دیدی/که خفته ام به سایه ی اسبی/بدان که آسمان کوتاهی/با من به گفت و
گوست که می گرید/بر هوش مرده ی بختم. "علی پور-نرگس فردا"
اما «دیر
گوش شما» از مرگ و هولناکی اش که بگذریم عشق و شوریدگی در پاره ای از اشعار جلوه
می کند.
بهار فصل
دیگری ست/به سبز جامگی چشم های تو. 3
مرگ/ در
من عاشقانه ای ست/به هوای زیستن نزدیکم. 59
باران می
بارد/برف می بارد/تنهایی می بارد/واژه می بارد/و من چقدر عاشقم! 94
شاعر
عاشق و تنها در زیر بارش برف و باران شعر می سراید(تصویر و موقعیت)
و گاه
بازی با کلمات از سر شیطنت و شوخ شنگی که معشوق را به مدح شبیه به ذم می کشاند
گاه با
تو/گاه بی تو/چقدر با تو بی توام.
البته
این طنز و شیرینی "وحید" به همین جا خاتمه نمی یابد و در جای جای دفتر
تکرار شده است.
من گاو
نیستم/اما گاه گاهی/زمین روی شاخم می چرخد. 25
گاوها
/یا سر می جنبانند/یا دُم/آخور از عاشقانه تهی ست. 57
ای
گاو/بیهوده سرت را تکان می دهی/زمین با این همه شخم/هنوز هم نمی داند زمین است. 15
و نیز :
هر کسی سه نفر است/یا آدم/یا حوا/یا است. 7
و نیز :
هرکسی /یا شب می میرد /یا روز/ من شبانه روز. 17
و خرده
شیطنت ها کوچک با جنگ:
جنگ
/مادرم را از من گرفت/پدرم زن گرفت. 41
به یاد
حسن حسینی شاعر از دست رفته: شاعری وام گرفت شعرش آرام گرفت.
و یا
: ناگهان/کمین زدند/یک عده پشت میز/یک عده خاکریز! 33
و یا :
جنگ/ یک حقیقت عجیب بود/ نانجیب بود! 54
این
اصطلاح دقیقا لُری ست و چه در این شعر خوش و بجا نشسته است. جنگ موجود نانجیبی ست.
وقتی بخواهنداوج بدی را لُرها ابراز کنند می گویند: (نانجیب) در جنگ همه چیز به هم
می ریزد و جابجا می شود و به قول "آندره مالرو" دو چیز بیش از سایرین
قربانی می شوند: زنان و کودکان.
اما مگر
می شود شاعری لُر باشد و با بلوط زاران آشنا و نام دفترش پنهان در سکوت بلوط و از
بن مایه ها و مولفه های آن فرهنگ تاثیر نگرفته باشد! او به هوای بلوط نزدیک است.
اقلیم
اندوه مرا/پهنه ی شگفتی ست/شیرهای سنگی/راویان تلخکام تاریخ! 66
و نیز :
انگشت ها/راویان سکوت قبرستان اند/ 65
و رو
کَلو رودی دیوانه به طغیان و خاموشی که حالا بار دیگر در جغرافیای شعر ولایت تجربه
می شود
رو
کَلو: از هرچه بگذرم/از تو نمی توان گذشت! 82
و شگفتا
که شعر 22 مرا به یاد سوگچامه های حماسی شعر بختیاری می اندازد و
"وحید" ترکیب تازه ای را در آن به فرهنگ شعر حماسی افزوده است.
سُمچال: چاله و گودال کوچکی که از پی سُم اسب از فرط سنگینی حادث می شود.
شاید به تاسی و الهام از ذهن خلاق شاملو در شعر سمیرمی با سُمضربه رقصان اسبش می
گذرد از کوچه ی سرپوشیده سواری...
یال می
آشوبم/و به سمچالی گرده ی زمین را چنگ می زنم/شیهه / تنها یادگار من از حماسه
هاست. 22
آری ،
مردان خوب بر اسب های خوب سوار شدند و رفتند و دریغ از سواران رفته...
مردی
کشته بر گرده ی اسب با یالهایی در مشت... در بیت صیدال
بیو بریم
به سیل صیدال،آقا صیداله کُشتن
یه چپه ز
یال باد* ، دیدم به مُشتس...
دکتر
اردشیر صالحپور/تهران/28 بهمن91