3-8- داستان «بلاگردان» نوشته : ص- طاهری

برف ، چادر سفيدش را روي سر ِشب ، پهن و سرمايش را به استخوان كوه ، مي داد . خيلي وقت بود كه مي باريد و طا قت درخت بادام ميان خانه را به اندازه اي رساند كه ، شانه هايش به پيشاني ِسرماخورده ي زمين ، سائيده مي شد .و هر بار اين سايش بيشتر و اين سنگيني ، بيشتر.

در ، باصداي محكمي باز ،و زن خودرا روي برفها پرت كرد . طاس ِگندمي را روي زمين نشاند .  رنگ مسي ِطاس ، روي سفيدي برف ، دنياي پيرامونش را روشنتر نموده بود و مشت هاي زن كه پر از برف مي شد ودرطاس خالي مي گشت . كمي به كاسه ي طاس زل زد. شمارش نكرد اين بار چندم بود كه آن شب بيرون مي آمد و طاس را پُر و داخل مي برد.

از ياد آوري ِشمارش ، مثل بازي اَلَختُر كه ناي ايستادن ، روي يك پا را نداشته باشد خودش رابيرون كشيد . طاس را ميان دو دستش فشرد و بلند شد، به ميان در كه رسيد نگاهش را به سمت طويله انداخت . در زير پيش ايوان ، آتش ِروشني ديد . صداي شكسته شدن هيمه ها ، فرياد ِ ناگوار ِ سوختن را به گوشش مي رساند ... نگاهش كه از آتش برگرفته شد ، برف هاي برآمده در طاس را هدف گرفت ، بغضش را فروداد وداخل رفت.

ــ : لاله  تو ني تَري تَوِه إي بچه ‌‌ن ِ ، لَم بيوري ! سخته باور كُو .

ــ : چاره ي ديه اي هم داروم؟

نارنج نگاهش را به دستمال سفيد ميان برف ها  كه، آتش پيشاني ي آستاره را گرفته و دستهاي لاله آنرا به سردي طاس مي بخشيد انداخت . . آهسته گفت : نه .

لاله تمام توانش را در چلاندن پارچه ريخت . و يك بار ديگر آن را از برف پُر كرد . وبرپيشاني دخترش نهاد.

ــ : سه شووه كه مين تَش إسوسه .ایر تَو ِس لَم نياهه چه وا كونوم؟

در.... محكم باز و بسته شد . مرد باچشمان جدي به كودك و سپس نگاهش را بالاآورد وبه سَر ِلاله كه با شرمساري به ميان طاس نگاه مي كرد دوخته شد. ــ : و ِت  گوهده بيم  كه  ديه نه وا بِهمَني ... ایر إیي بچه هم إز بين بره  دي جات،اي چو ني.

بي توجه به اشكهاي پنهاني ي لاله،به پستو رفت و تفنگ به دست،بازگشت.بالاي سر ِآنها كه رسيد، قلب ِلاله از كار افتاد و زَهره ي نگاه كردن به بالاي سرش را نداشت . ياد مادرش يك دم او را از كنار رختخواب كودكش كَند . لحاف سرخي كه تا روي سينه ي آستاره كشيده شده بود اورا، به انداختن تور سرخي كه مادر روي سرش كشيد پيوند زد، و او كه ، بر ماديان ِ كم سن و سالي سوار بود چهره را پايين آورد تا مادر برآن بوسه بزند. هلهله ي مردم آبادي لاله را از شنيدن سخن مادر باز نداشت : بختت چي بختوم نبوهه.

داغي ِبوسه ي مادر ، جاي خودش را به گرماي ترس ، در گونه هاي زن داد . پهنه ي سرخ لحاف را درمردمك چشمانش ريز كرد . سرش را بالا داد تا به شوهرش نگاه كند. ولي ، لوله ي تفنگ زودتر زير چانه ي او را بالا آورد . صداي نارنج كه باشتاب گفت : ايلخاس؟! سبب شد كه مرد به خواهرش نگاه كند و بگويد: سه بچه  إزوم  مْر ِدن ، همه وا تَش همه وا تَو... ایر يو هم بميره ...

سر برگرداند و ادامه ي سخنش را به چشمان زنش سپرد : يو هم نه وا  بِمَهنه.

با كشيدن لوله ي تفنگ از زير گلوي لاله ، سر ِ زن به پايين افتاد.صداي باز شدن در ، روشنايي ِچاله را برخيزاند . باد ِ سرد ، باصداي ناله ي كودك همراه شد و سايه ي بلند مرد از روي چهره ي كودك رَد و بر سينه ي ديوار نشست.لاله لحاف را تا زير گلوي دختر بالا كشيد و به در نگاه كرد كه با خشم بسته شد . زن ، نالان گفت : بختوم چي بخت ِ دامه...

نارنج پارچه را ازپشاني ِ آستاره گرفت و درون طاس انداخت : إز بَس كه تويني نه  تيُت ، باوَر ِت أويده ، سه ِچاله بختي.

ژرفاي نگاه لاله به زير گلوي آستاره خزيد . عرق ِدَم كرده اي از شقيقه ی كودك راه افتاد و بين ِچانه و گلوي او جمع شد . با سر ِآستين، زير گلوي بچه را خشك كرد . از جايش برخاست و كنار نيم دري رفت ، پرده را كنار زد و بيرون را ورانداز كرد. برف گاه ِ ايستادن نداشت. أرزن را پوشانده وتاريكي بركمرزمين ، دلسپرده بود. با ترديد خودش را ازمرور گذراند، كه بازمانده ي زايمان هاي نارسيده ي مادرش بود. پس از هفت شكم ، پابه سرزمين پدري نهاد. هفت گور ِجفت در قبرستان آبادي ...

 لاله هيچ يادواره اي از پدرش نداشت . تنها ، قبري كه بالاي سر ِساير ِخواهر برادرهايش بود. مادر، زمان مرگش ، سفارش كرد، زير ِپاي فرزندان ِنارسش ، بخاك سپرده شود...

آشفته شدن ِدم وبازدم ِآستاره ، اورابا شتاب از ميان ِيادواره هاي خانوادگي اش بيرون كشيد. دستش راجلوي ِدهان كودك گرفت، هواي داغي كه به انگشتانش نشست ، اندوه را در صدا زدن ِخواهر شوهرش نموداركرد. نارنج  كه سرش را به گندد ِميان اتاق تكيه داده و به خواب رفته بود ، با شتاب، تب كودك را اندازه گيري كرد . تبً بالا رفته بود. و دم زدن ِكودك  هرگاه كندتر ميشد. نارنج بلند شد وگفت : فاده نداره . وا بِروم ديندآ طويب ...يا بِروم پي ايلخاس يه كاري بكونه.... ونايستاد تا دل واپس انديشه ي لاله گردد... بیرون رفت

لاله به تاس گندمي نگاهي انداخت. «اين طاس ديگر پاسخگوي اين تب نبود». چقدر دوست داشت با آرامش براي نارنج دعا كند تا خدا به او فرزندي ببخشد . ولي چنگال تب كه اندام و هوش فرزندش را از پيش بيشتر مي فشرد ، روا نداشت تا به اين گمان ادامه دهد . دست در زير شانه هاي دختر بُرد و او را از جايگاه آتشينً جدا كرد.سر ِكودك از بازوي مادر به پايين افتاد . لاله كف ِ دستش را زير ِ سر كودك داد . موهاي آستاره خيس ِ از عرق بود كه سبب شد به كف ِ دست ِ اوبچسبد . لحاف را دور كودك پيچاند . و باز اراده اش را در ياد ، مرور كرد. در ، بار ديگر روي پاشنه چرخيد . زن كودك را سخت به سينه فشرد . برگشت درون اتاق را نگاهي انداخت ، چاله هنوز مي سوخت . سايه اش از ميان آتشدان به روي گندد افتاد ... بيرون آمد. جاي پاي قبلي اش را برف، پْر كرده بود. سكوت و بارش ِ سفيد برف...آوازي را از گلوي خسته ي لاله بيرون داد.

دْدُر ِمو دْدُري ك‍رده... كاره خوسَري كرده... نون پهده وه دَسه خوس... كاره قجَري كرده

وقتي بميان خانه ، كنار درخت بادام رسيد ، شروع به چرخيدن دور ِ درخت كرد.صدايش از سرما مي لرزيد. باز آهنگ خواندن كرد . دْدُري داروم دْدُر زنه ... اَو اياره دو ايزَنه... شوره رختا ميره سَه... ميره ريش بْريد ِسه ...اي خدا جوني بدس ...سروساموني بِدس.

و باز تكرار.گودي برف بر روي زمين تا كمر لاله مي رسيد.سرما وارد استخوانش شده بود.آرام آن گوشه از لحاف كه چهره ي آستاره راپوشانده بود،كنار زد.چهره اش را بچهره ي كودك نزديك كرد.داغي ِبوسه اش را با ترس بر گونه ي اونشاند.حس كرد كه نفس كودك به سامان تر شده،با چانه اش گوشه لحاف رابرگرداند....دْدُرً نار و دْدُرً بِه... دْدُرً مْلكه دَر ِ  ده...دْدُرً سلسله پوشه... دْدُرً عروس هالوشه...نيدومش وا با سوار... سيم نياره آردو كنار...ايدومش وه گهله دار ... گهله دار ميش قَلوه دار ... اوساره پرچي وه سرس... خاك مينه كله پَر ِس.

                ****************

آسمان ، دهان بسته بود وديگر نمي باريد.گفتگوي بيل و كلنگ با كمر زمين گنجايش روزگار را پُر كرده بود. مرد ، بالاي سر ِگوركن ايستاده و ميگريست. كلاغي قار قار كنان آمد ، روي توده ي خاك نشست و به گودال ِكنده شده چشم تيز كرد...

چند متري ِگودال ، اندامي ، خوابِ آفتابي را در زير ِچادر ِسياهي كه رويش كشيده شده بود ، شيرين ، مي نوشيد.

باد ، گرد برفهاي هستي يافته را در روان ِ آسمان پرت كرده و روي سياهي ِ چادر مي ريخت. نارنج ، اندام كوچك را در لحاف سرخ پيچيد و پيشاني اش را به سينه ي كودك چسباند و در جهت مخالف باد به راه افتاد.... در كوچه كودكي آواز مي خواند:

دَستوم بِشكه بِه زه پامه      بَهوم بميره بِه زه دامه