1-9-  درس‎های داستان‎نویسی(2)/زاویه دید و راوی: فرحان نوری

1-9-  درسهای داستاننویسی(2)/زاویه دید و راوی: فرحان نوری

روایت، بازگویی پی‌در پی وقایع و گفتاری است که راوی، آن را روایت می‌کند. بدون شک وقایع، فقط اتفاقات عینی و بیرونی نیست، بلکه می‌تواند ذهنی باشد و بیان احساسات و افکار شخصیت‌ها را هم شامل شود. نکته‌ای که باید به آن اشاره کرد این است که راوی، نویسنده اثر نیست، بلکه ویژگی‌های خاص خودش را دارد و گاهی می‌تواند یکی از شخصیت‌های داستان باشد.

انتخاب راوی مناسب، یکی از حساس‌ترین قسمت‌های خلق داستان است. این مطلب می‌خواهد به انواع راوی و اختیارات آن‌ها بپردازد. اما قبل از آن، باید به تفاوت راوی و زاویه دید اشاره کنیم. 

  1. ۱٫      زاویه دید

زاویه دید، همان راوی نیست، بلکه تعریف اختیارات راوی است. زاویه دید، موقعیت مکانی راوی است نسبت به داستان.  با توجه به نسبت راوی با داستان، زاویه دید دارای انواع زیر است.

زاویه دید    (  بیرونی    درونی    صفر)

۱٫۱ زاویه دید بیرونی به این معنی است که داستان از بیرون ماجرا روایت می‌شود و راوی اجازه‌ی ورود به ذهن هیچ یک از شخصیت‌های داستان را ندارد. راوی سوم شخص ناظر، می‌تواند نمونه‌ای برای زاویه دید بیرونی باشد که با آثار همینگوی معرفی شد. در این زاویه دید، رفتار و گفتار شخصیت‌ها و همینطور توالی حوادث، مانند یک فیلم، به تصویر کشیده می‌شود.

۱٫۲٫ در زاویه دید درونی، داستان از درون ذهن شخصیتهای داستان روایت می‌شود و راوی، اجازه‌ی به تصویر کشیدن، از بیرون داستان را ندارد. راوی‌های اول شخص، دوم شخص و مونولوگ مستقیم، از زاویه دید درونی روایت می‌شوند.

۱٫۳٫ در زاویه دید صفر، می‌توان از راوی‌های سوم شخص دانای محدود، سوم شخص دانای‌کل و مونولوگ غیر مستقیم نام برد. به این صورت است که راوی، در زاویه دید صفر، می‌تواند از بیرون ماجرا گزارش کند و هر وقت نیاز بود، داخل ذهن شخصیت‌های داستان شده و افکار آنها را بیان کند.

  1. ۲٫      انواع راوی

با توجه به انواع زاویه‌ی دید راوی‌ها عبارتند از:

بیرونی       سوم شخص ناظر......  اول شخص

درونی      دوم شخص

زاویه دید  و  راوی‌ها    مونولوگ مستقیم      سوم شخص دانای کل

    صفر  سوم شخص           دانای محدود      مونولوگ غیر مستقیم

۲٫۱٫  اول شخص:

در روایت اول شخص، راوی، یکی از شخصیت‌های داستان است. راوی می‌تواند شخصیت اصلی، یا یکی از شخصیت‌های فرعی باشد و وقایعی که مشاهده کرده، بازگو کند. راوی اول شخص، یکی از پر استفاده‌ترین و در عین حال دشوار‌ترین راوی‌هایی است که می‌شود از آن نام برد.

ویژگی این راوی، رفتن به درون یکی از شخصیت‌های داستان و  نوشتن از گفتگوهای درونی، احساسات شخصیت در موقعیت‌های مختلف و شرح تحول آن است. در نتیجه، محدودیت زیادی در بیان اتفاق‌ها دارد و به ‌طور طبیعی فقط می‌توان آنچه را که در معرض دید شخصیت قرار دارد، روایت کرد . در این نوع روایت، سیر حوادث و ویژگی شخصیت‌های دیگر داستان، با قضاوت و مشاهدات یک طرفه‌ی راوی، به طور منظم و عینی، بیان می‌شود.

نقطه قوت راوی اول شخص، این است که در صورت پرداخت دقیق، خواننده می‌تواند لحظه به لحظه با راوی پیش برود و بوسیله درک احساسات شخصیت، خود را درون داستان احساس کرده، با او همذات‌پنداری کند.

دشواری و پیچیدگی این راوی، از این جنبه است که نویسنده باید شخصیت داستانش را کاملا بشناسد. هنگام نوشتن، در حد ممکن، حضور خود را از داستان، حذف کند و فقط به شخصیت مورد نظر بپردازد. از جهت دیگر، نویسنده به جز پرداخت عینی و دقیق محتوای اثر، که بیان احساسات و به تصویر کشیدن منطقی رفتار شخصیت است، باید به لحن، دایره لغات و فرم جمله بندی هم توجه کند. مثلا اگر راوی داستان، یک کودک، یا بیمار روانی باشد، باید به گونه‌ای پرداخت شود که سطح فهم شخصیت، دایره واژگانی و نثر، قابل باور و مطابق با ویژگی‌های شخصیت مورد نظر باشد. در این صورت اگر داستان از زبان یک استاد ادبیات و یا پزشک بیان شود، نیاز به شناخت کامل موقعیت، پرداخت دقیق فرم اثر و شناخت ویژگی‌های آن شخصیت‌ها است. همچنین گاهی داستان، از زبان راوی اول شخص جمع -عده ای از افراد- بیان می‌شود. به این صورت که خواننده در جریان مشاهدات عده‌ای از شخصیت‌های هم نظر، قرار می‌گیرد. برای مثال می‌توان به داستان “یک گل سرخ برای امیلی” اثر ویلیام فاکنر اشاره کرد. در پایان نویسنده با رعایت دقیق ویژگی های این راوی، باید خواننده را با خود در آفرینش داستان سهیم سازد.

۱:

به رئیس بزرگ گفتم:‌ »هزار و چهارصد و سی نسخه روزنامه لازم دارم.» گفت: «اولاً چه رقم عجیبی! بعدش هم چقدر زیاد!» -«لازم دارم» رئیس بزرگ ماشین حسابش را درآورد و حساب کرد. گفت: «برایت چهارصد و بیست و نه دلار آب می خورد.» -«اگر همچین پولی داشتم که مجبور نمی شدم روزنامه بفروشم.» پرسید: «چه خبر شده جکسون به توان دو؟» فقط رئیس بزرگ است که مرا اینطوری صدا می زند. آدم دوست داشتنی و با نمکی است. (الکسی، ۱۳۸۹)

   ۲:

گاه گاهی، جسته گریخته، او را در یکی از پنجره های طبقه پایین می دیدیم. پیدا بود که اطاقهای طبقه بالا را به کلی بسته است. نیم تنه میس امیلی، مثل نیم تنه سنگی بتی، که به دیوار محراب معبدی نصب شده باشد، به ما نگاه می کرد؛ یا نگاه نمی کرد؛ ما هرگز نتوانستیم این را تشخیص بدهیم. به این ترتیب میس امیلی، میس امیلی عالی مقام، حی و حاضر، نفوذ ناپذیر، آرام، سمج، نسلی را پشت سر می گذاشت و به نسل دیگر می پیوست. آن وقت مرگ او اتفاق افتاد. در میان خانه ای که پر از سایه و تاریکی و گرد خاک بود، مریض شد؛ در جایی که غیر از سیاه پیر مرتعش، کسی بر بالینش نبود. ما حتی از مریض شدنش هم با خبر نشدیم. (فاکنر، ۱۳۸۵)

۲٫۲٫                        دوم شخص:

روایت دوم شخص، در حالت اول، راوی در طول داستان، خود را مخاطب قرار می‌دهد و تا حدودی به راوی اول شخص شبیه می‌شود و اختیارات او را دارد.

به این ترتیب که، می‌تواند علاوه بر توصیف فضا، از احساسات و افکار شخصیت هم، بگوید. وقتی نویسنده، از راوی دوم شخص استفاده می‌کند، خواننده را به درون خودش می‌برد و از زبان خواننده، داستان را برای خواننده روایت می‌کند. تا جایی که خواننده به این باور برسد که خودش نویسنده داستان است. به نوعی می‌شود گفت، راوی دست خواننده را می‌گیرد و او را در روایت داستان شریک می‌سازد.

اما تفاوت این راوی، با راوی اول شخص، به غیر از تغییر فعل جمله‌ها، این است که زبان به سمت شاعرانگی حرکت می‌کند. رمان “آئورا” از کارلوس فوئنتس، مثال خوبی برای این نوع روایت است.

در حالت دوم، راوی با خودش حرف نمی‌زند، بلکه مخاطبش یکی از شخصیتهای درون داستان است. در این صورت، راوی اجازه وارد شدن به ذهن مخاطبش را ندارد و اگر چیزی از ذهن مخاطبش بگوید، از حدس فراتر نمی‌رود. روایت دوم شخص، شبیه به نامه‌ای است که برای یکی از شخصیتها نوشته می‌شود و فقط به بیان حس خود و توصیف اعمال او می‌پردازد. باید به این نکته توجه شود که فقط زمانی این راوی، دوم شخص محسوب می شود، که مخاطب راوی، غیر فعال باشد و به اظهارات راوی واکنش نشان ندهد. اگر مخاطب راوی، در کنارش حضور داشته باشد و وارد گفتگو شود، از حالت دوم شخص خارج می شود. داستان کوتاه “یک بار در عمر” از جومپا لاهیری، می‌تواند مثال مناسبی برای شناخت بهتر این راوی باشد.

 

۱:

بی‌اراده غذا می‌خوری، بی‌ آن‌که نخست حالت افسون‌شده‌ی خود را دریابی، اما کمی بعد دلیلی برای آن خواب آزرده، برای آن کابوس، به ذهنت می‌رسد و سرانجام حرکات خوابگردوار خود را با حرکات آئورا و خانم پیر همسان می‌یابی. ناگهان آن عروسک، آن عروسک هراس‌آور که کم کم به وجود مرضی پنهانی، مرضی واگیردار، در جسم او مشکوک شده ای، نفرتت را برمی انگیزد. به زمین می‌اندازی‌اش دهانت را با دستمال سفره پاک می‌کنی، نگاهی به ساعتت می‌اندازی و به یاد می‌آوری که آئورا در اتاقش به انتظار توست  (فوئنتس، ۱۳۹۰)

۲ :

این را که گفتی دچار شوک شدم، مثل این بود که زده باشی توی صورتم. شروع کردم به گریستن؛ اولش اشکهایم بی‌سر و صدا جاری شدند و از روی صورت تقریباً یخ زده‌ام، به پایین سر خوردند، ولی بعد هق هق کردم. صورتم جلوی تو زشت شده بود؛ آب دماغم در هوای سرد راه افتاده بود و چشمانم سرخ شده بود. همانطور آنجا ایستاده بودم و دستم را جلو چشمانم گرفتم تا از سرریز شدن اشکها جلوگیری کنم و از اینکه تو شاهد چنین صحنه رقت انگیزی بودی، احساس خجالت می‌کردم. هر چند تو در تمام عمرت هرگز از من عکس نگرفته بودی، ولی الان نگران بودم که نکند دوربینت را بالا ببری و از من در آن وضعیت، عکس بگیری. البته تو هیچ کاری نکردی، چیزی نگفتی؛ آنقدری که باید، گفته بودی. (لاهیری،۱۳۸۵)

 ۲٫۳٫                       سوم شخص دانای کل:

راوی سوم شخص دانای کل،  از شخصیتهای داستان نیست، بلکه بیرون داستان قرار دارد؛ اما نباید او را با نویسنده اشتباه گرفت. راوی در روایت سوم شخص دانای‌کل، در آزادترین حالت خود قرار می‌گیرد. در هر مکانی که بخواهد حاضر می‌شود و هر زمان لازم بداند وارد ذهن شخصیتهای داستان شده و از احساسات و افکارشان می‌گوید. هیچ چیزی برای این راوی، پوشیده نیست. هر لحظه که بخواهد، صحنه‌ای را ترک می‌کند و به صحنه‌ای دیگر می‌رود.

اگر صلاح بداند، به بعضی شخصیتها هیچ نزدیک نمی‌شود و اگر اراده کند می‌تواند به یک، یا چند شخصیت دلخواهش نزدیک شود. این راوی حالتی خدای گونه دارد و می‌تواند درباره‌ی وقایع داستان قضاوت کند و حتی گاهی پیام اخلاقی دهد.

در داستانهای قدیمی با پیرنگ کلاسیک و افسانه‌ها، معمولا از این راوی استفاده می‌شده و علتش همین آزادی عمل او برای بیان همه چیز است. اما امروزه در داستان مدرن، از این راوی کمتر استفاده می‌شود؛ چون محدودیت در روایت، جدای از منطق و زیبایی داستان، با عث همراهی خواننده در پیش‌برد داستان و لذت کشف برای او می شود.عدم محدودیت در اختیارات راوی، درست است که دست نویسنده را باز می‌گذارد اما اگر کسی، تجربه‌ی کافی در داستان نویسی نداشته باشد، ممکن است باعث بر هم خوردن نظم روایت و به هم ریختگی خط اصلی داستانش شود.

باید به اطلاع خواننده برسانیم که شنل آکاکی آکاکی یویچ هم، اسباب خنده کارمندهای جزء بود. حتی از نام شریف شنل محروم شده بود و روب دوشامبر نام گرفته بود. و راستش مدل عجیبی داشت: یقه اش سال به سال کوچکتر می‌شد، چون برای وصله کردن جاهای دیگرش، به کار می‌رفت؛ و در این وصله کاری، هیچ اثری از مهارت خیاط دیده نمی‌شد؛ نتیجه اینکه شنل را واقعاً زشت و بی‌قواره نشان می‌داد.

بعد از پی بردن به مشکل، آکاکی آکاکی یویچ دید که باید شنل را پیش پتروویچ خیاط ببرد، که جایی در طبقه چهارم پشت ساختمانی زندگی می‌کرد و با همه چپ چشمی و آبله رویی‌اش، کت و شلوارهای کارمندی و غیره را انصافاً خوب تعمیر می‌کرد. البته، ناگفته نماند، وقتی که هشیار بود و نقشه های غیر خیاطی در سرش نمی پروراند. البته راستش نباید زیاد از این خیاط صحبت کرد، اما از آنجا که رسم است، همه آدمهای قصه را خوب توصیف کنند، چاره‌ای نیست و باید پتروویچ را هم به خواننده شناساند. اولش او را فقط گرگوری صدا می‌کردند و رعیت یک ارباب بود. (گوگول، ۱۳۸۲)

 ۲٫۴٫  سوم شخص دانای محدود:

راوی، در روایت سوم شخص دانای محدود، مانند دانای کل، بیرون از داستان قرار دارد. با این تفاوت که فقط احساسات و افکار یکی از شخصیتهای داستان را بازتاب می دهد.

در این شیوه، راوی دوربین خود را روی یکی از شخصیتها تنظیم می‌کند، پا به پایش پیش می‌رود و هر جایی که لازم باشد، وارد ذهنش می‌شود.

این راوی هیچگونه تحلیل یا قضاوتی در مورد وقایع و شخصیتهای دیگر داستان نمی‌کند، بلکه فقط چیزی را توصیف می‌کند که شخصیت، می‌تواند ببیند. مخاطب، فقط بر اساس رفتار و گفتار شخصیتهای دیگر، می‌تواند آنها را بشناسد.

راوی می‌تواند، هم به درون شخصیت برود و هم در کنارش قرار بگیرد، اما از او دور نمی‌شود؛ هر جا که باشد، شخصیت هم همان‌جاست و از نگاهش ماجرا را دنبال می‌کند. . هرگز صحنه‌ای را که اثری از شخصیت مورد نظرش نیست تصویر نمی‌کند. بنابراین منطق حضور راوی در صحنه‌های مختلف داستان، از نکته‌هایی است که باید رعایت شود.

 اُتو با لحن‌ جدی‌تری گفت‌: «میش‌! دوست‌ِ عزیز، خوب‌ شد که‌ تو گوشی‌ رابرداشتی‌ نه‌ بتی‌، زیاد نمی‌توانم‌ چیزی بگویم‌، ولی‌ فکر کنم‌ با تو حرف‌ بزنم ‌بهتره‌.» «بله‌؟» میشل‌ جا خورد. در تمام‌ سی‌ سالی‌ که‌ با هم‌ قوم‌ و خویش‌ بودند، یک بار هم‌ اُتو او را دوست‌ِ عزیز صدا نکرده‌ بود. حتماً برای ترزا اتفاقی‌ افتاده‌ بود. یعنی‌ مرگ‌؟ خود اُتو هم‌ سه‌ سال‌ بود که‌ لقوه‌ داشت‌. البته‌ هنوز وخیم‌ نشده‌ بود، یا شاید هم‌ شده‌ بود؟

میشل‌ یادش‌ آمد که‌ او و لیزابت‌ یک‌ سالی‌ می‌شود که‌ زوج‌ پیر را ندیده ‌بودند و احساس‌ گناه‌ کرد، چون‌ فاصله‌شان‌ از دویست‌ مایل‌ هم‌ کمتر بود. لیزابت،‌ هر یکشنبه‌ بعداز ظهر به‌ آن‌ها تلفن‌ می‌کرد و امیدوار بود -هر چند کم‌تر از این‌اتفاق‌ می‌افتاد- که‌ مادرش‌ گوشی‌ را بردارد، چون‌ پشت‌ تلفن‌ خوش‌ خلق‌تر بود و با سرخوشی‌ بیشتری حرف‌ می‌زد. ( اوتیس، ۱۳۸۶)

۲٫۵٫  سوم شخص ناظر:

زاویه دید، در روایت سوم شخص ناظر، بیرونی است. راوی، بیرون از داستان قرار دارد و فقط به توصیف رفتار و گفتار شخصیتها می‌پردازد. گفتگوی شخصیتها، نقش بسیار مهمی در این نوع روایت، ایفا می‌کند و زمان صحنه‌ها و حرکت در داستان، با زمان بیرون داستان برابر است.

راوی سوم شخص ناظر، ابداً نمی‌تواند وارد ذهن شخصیتهای داستان شود و عقاید خودش را در داستان دخالت دهد. به طوری که قضاوت و تحلیل روانی شخصیتها به حداقل می‌رسد. این راوی مانند یک دوربین فیلمبرداری است که صحنه‌ها را بدون توضیح و تفسیر انتخاب کرده و نشان می‌هد. بهترین مثال برای این نوع روایت، آثار ارنست همینگوی، نویسنده آمریکایی است که در بسیاری از آثارش، از این شیوه استفاده کرده. سلینجر، نمونه دیگری است که به زیبایی، شخصیتها را در قالب دیالوگ به خواننده معرفی می‌کند.

مرد آمریکایی و دختر همراهش پشت میزی، بیرون ساختمان، در سایه نشسته بودند. هوا بسیار داغ بود و چهل دقیقه دیگر قطار سریع السیر ازمقصد بارسلون می رسید.دراین محل تلاقی دو خط، دو دقیقه ای توقف می کرد و به سوی مادرید راه می افتاد. دختر پرسید:«چی بخوریم؟» کلاهش را از سر برداشته و روی میز گذاشته بود. مرد گفت: «هوا خیلی گرم است.»«خوب است نوشیدنی بخوریم.»مرد رویش را به سوی پرده کرد و گفت: «دوس سروسا.» زنی از آستانه در پرسید:«گیلاس بزرگ؟»«بله، دو گیلاس بزرگ»

زن دو گیلاس و دو زیر گیلاسی ماهوتی آورد. زیر گیلاسیها و دو گیلاس را روی میز گذاشت و به مرد ودختر نگاه کرد. دختر به دوردست، به خط تپه ها، چشم دوخته بود. تپه ها زیر آفتاب سفید می زدو اطرافشان قهوه ای و خشک بود. دختر گفت:«مثل فیلهای سفیدند.»

مرد گیلاس خود را سر کشید: «من هیچ وقت تپه سفید ندیده ام.»

«چشم دیدن نداری.» مرد گفت: «دارم. حرف تو که چیزی را ثابت نمی کند.» (همینگوی، ۱۳۸۷)......ادامه در شماره بعد

  • منبع: وب سایت مد و مه / ۳۱ مرداد

1-8-  درس‎های داستان‎نویسی(1)/ لئونارد بیشاب... ترجمه محسن سلیمانی

  1-8-  درسهای داستاننویسی(1)/ لئونارد بیشاب... ترجمه محسن سلیمانی

 با عصبانیت بیل میزند. ناگهان صدای عجیبی به گوشش میرسد. با عجله زمین را میکند و صندوقی پر از الماس (که بهجا مانده از قبیله سرگردان اینکاهاست) مییابد و با این ثروت مخارج طرح آبیاریاش را تامین میکند.

بدیهی است که نویسنده این شگرد را به کار بسته تا بهراحتی مارک را از مخمصه برهاند. به علاوه مارک برای به اتمام رساندن طرح آبیاریاش و غلبه بر این مشکل حل نشدنی دست به عمل قهرمانانهای نمیزند. و باز برای حفظ اعتبارش احتیاج به کار شاقیندارد.

مثال (حادثه تصادفی علیه قهرمان): کار طرح آبیاری مارک به خوبی پیش میرود. رئیسجمهور جدید و ضدمحیطزیست بودجه طرح او را قطع میکند. کارگران مارک با ایثارگری و بدون مزد به کارشان ادامه میدهند. یکی از کارگران هنگامی که مشغول حفاری بوده، دفینهای: گنجی بازمانده از قبیله اینکاها کشف میکند و آن را با دیگر کارگر

۱- تصادف...اگر نویسندهای بخواهد از تصادفی: (چرخش ناگهانی وقایع داستان، بیآنکه قهرمان داستان در این تغییر دخیلباشد) قابل قبول در داستان خود استفاده کند، باید حادثه تصادفی را علیه قهرمان داستان به کار گیرد.

استفاده از واقعه تصادفی علیه قهرمان داستان اگر چه بدشانسی غافلگیرکنندهای است ولی همه آن را باور میکنند. اما برعکس، هنگامی که نویسنده حادثه تصادفی را بهنفع قهرمان داستان به کار گیرد، پیداست که تصادف صرفا تمهید گول زننده نویسنده (که خلاقیتش رو به تحلیل رفته) است:

داستان: مارک در حال راهاندازی سیستم آبیاری در صحرای نوادا است. چنین کاری این منطقه را بدل به واحهای وسیع میکند. مخارج این کار را دولت میپردازد.

مثال (حادثه تصادفی بهنفع قهرمان داستان): رئیس جمهور جدید فردی شدیدا ضدمحیط زیست است. او همه بودجه طرحهای مربوط به محیط زیست را قطع میکند. مارک ان تقسیم میکند و همگی مارک و طرح آبیاریاش را رها میکنند و میروند.

در اینجا چون رویداد تصادفی علیه مارک به کار آمده است، مانع دیگری سر راه او و مارک اگر بخواهد قهرمان باقی بماند، باید بر این مانع نیز فائقاید. نویسنده به شخصیتهای خوششانس لطف میکنند. اما آنها هیچگاه خود به چیزی دست نمییابند، بلکه صرفا بخششها را جمع میکنند.

۲- کاشتن اطلاعات در گفتوگو.....وقتی منظور نویسنده از گفتوگو نه صحبت، بلکه کاشتن نهال اطلاعات باشد، گفتوگو دیگر باور کردنی نخواهد بود. چرا که خواننده بهجای اینکه صحبت اشخاص را بشنود اطلاعات را میبیند.

مثال: زن و شوهر در اتاق نشیمن هستند. شوهر مضطرب است. میخواست اعتراف و حشتناکی بکند. دستهایش را به هم میفشرد و میگوید:

«سوزان میخواهم اعتراف وحشتناکی بکنم. ما هفده سال و سه ماه است که با هم ازدواج کردهایم و سه تا بچه داریم: نیتان، وبل و مارتا؛ و همه بدهی خانهمان را که دو حمام و دو گاراژ دارد و سه خوابه و مثل خانههای ویلایی است پرداختهایم و فقط ۸۹۵۶ دلار دیگر مانده. میخواهم بگویم که سالهاست به تو نگفتهام که میخواره هستم

مشخص است که نویسنده اطلاعات را در گفتوگوی بالا کاشته است. زن بیشتر آنها را میداند و طبعا خواننده هم باید بداند. این اطلاعات پس زمینه داستان را باید با شیوهها یا شگردهای دیگری که چندان مشخص نیست به خواننده داد. معمولا پس از این، قبل از اینکه سوزان صحبت کند، یکی، دو خط توصیف میآید:

مثال: سوزان دستی به پیشانی اش و از سربیچارگی آه میکشد:

«بنجامن، میدانی که وقتی ما در آن مجلس دبیرستان همدیگر را دیدیم و من دسته گل اهدایی تو را که دو تا گل رز سرخ و یک میخک سفید داشت، به لباسم زده بودم، میخواستم پرستار بشوم اما به خاطر ازدواج با تو از آرزوهایم گذشتم. من لوتری فاتدامنتالیست بودم و باید از تو اطاعت میکردم. الان سالهاست که میدانم میخواره هستی

محتوای گفتوگوها باید مستقیما مربوط به موضوع صحبت باشد. البته میشود در آن به گذشته هم اشاره کرد، اما به طور مختصر. در گفتوگوی بالا مطالب مربوط به گذشته یواشکی در گفتوگو گنجانده شده است، چون آنقدر مهم نیست که کل صحنه یا تجدید خاطره طولانی را توجیه کند. اگر مطالب مربوط به گذشته را در گفتوگوی حال، بیش از حد برجسته کنیم، گفتوگوی حال بیاعتبار میشود. و اگر گفتوگوی شخصیتها بیاعتبار شود، دیگر خود شخصیتها باور کردنی نیستند.

۳- از وسط صحنه شروع کنید......نویسنده میتواند در صفحه پنجاه و یک رمانش از شیوه موجز نویسی استفاده کند. چون خواننده پنجاه صفحه از رمانش را پذیرفته است و همین تضمینی است تا بقیه را نیز بخواند. نویسنده دیگر میتواند داستان را بدون مقدمه و از وسط صحنههای حساس شروع کند.صحنه ( پس از ۵۰ صفحه از رمان)...مردی شصت ساله عاشق زن جوانی شده است. پیرمرد چندین نوه دارد: میخواهد زنش را طلاق بدهد و با زنی جوان ازدواج کند. اما از بههم زدن زندگی دیگران شدیدا مضطرب است.

ممکن است در رمانی این صحنه، صحنه حساسی باشد. رابطهای دیرینه از هم میگسلد و رابطه جدیدی آغاز میشود. شیوه سنتی نوشتن این صحنه چنین است:

نکات عمده صحنه: مرد به میخانه میرود. فکر میکند. گذشته را به خاطر میآورد و برای آینده نقشه میکشد. صحنه مواجهه با همسرش را پیش خود مجسم میکند. تمایلش نسبت به زن جوان شدید است. میخانه را ترک میکند. میخواهد با همسرش روبهرو شود. دم در خانه درنگ میکند. به درون خانه میرود. دوباره درنگ میکند. سپس صحنه مواجهه او با همسرش شروع میشود. اینجا وسط صحنه است. به گونهای مطبوع آغاز و با تنفر و خشونت به پایان میرسد.

درون نگریهای مرد را میتوان همزمان با شکلگیری و گسترش رابطه جدید، بین صحنههای قبلی پخش کرد. تا صفحه پنجاه و یک خواننده با شخصیتهای اصلی: درگیریها، انگیزهها و شخصیت آنها آشنا شده است. مقدمهچینی در میخانه زائد است. صحنه را از لحظه رویارویی شروع کنید:

مثال: مرد پا به درون اتاق گذاشت و کتش را روی صندلی انداخت و نفسعمیقی کشید. امیلی احساس کرد که به درد سر افتادهاست. مرد روی صندلی خم شد و به زن نگاه کرد و بعد سرش را پایین انداخت. لبان خشکش راتر کرد و زیر لب گفت: «امیلی، باید چیزی را به تو بگویم. من با زن جوانی آشنا شدهام و…»

شروع صحنه (در میخانه) صرفا مقدمهچینی برای رسیدن به وسط صحنه است که ضمن آن اولین حرکت سریع به طرف اوج داستان اتفاق میافتد. نویسنده در اغلب موارد برای رسیدن به وسط صحنه مقدمهچینی میکند تا بتواند صحنه را خوب احساس کند. اما خواننده نمیخواهد مقدمات را بخواند، بلکه میخواهد مستقیما سر اصل مطلب برود و به خواندن ادامه دهد.

اختصار در رمان همیشه به معنای حذف جملات اضافی نیست. بلکه به معنای عدم تحمیل نوشتههای زائد (استفاده بیش از حد از جزئیات، درون نگریهای بیربط و غیره) به خواننده نیز هست.

۴- خط داستانی ساده....وقتی داستان کوتاهی را بسط میدهید، از نوشتن داستانهای یک یا تک بعدی که بدون هیچ تغییر مسیری از این لحظه به لحظه بعد میپردازند، اجتناب کنید. اینگونه داستانها قابل پیشبینیاند. چرا که نه حواس خواننده را پرت و نه او را غافلگیر میکنند. ضمن اینکه شک و انتظار و هیجانی هم در کار نیست.

مثال ( داستان تک خطی......شرکت فرانک ضرر میدهد. به همین دلیل او تصمیم میگیرد کارخانهاش را برای دریافت حق بیمه آتش بزند. با خود عهد میبندد که همه چیز را از اول شروع کند. تصمیم میگیرد پولهایی را که از این راه به دست میآورد به موسسات خیریه اهدا کند. نقشه حریق عمدی را میکشد، سپس آن را اجرا میکند. دستگیر میشود یا نمیشود.

در این داستان تک خطی، نویسنده صرفا میتواند از طریق نحوه و روند اجرای حریق عمدی و اینکه آیا میتواند از کشف ماجرا جلوگیری کند یا نه، شک و انتظار ایجاد کند. اما برای اینکه روند اجرای حریق عمدیگیرایی خود را حفظ کند، طرح داستان باید عجیب و مبتکرانه باشد. گو اینکه احتمال بسیار دارد که داستان باور نکردنی شود.

مثال (خط داستانی پیچیده): شرکت فرانک ضرر میدهد. فرانک در مدرسه ایمنی ثبت نام میکند تا نحوه ایجاد آتش سوزی عمدی را یاد بگیرد و ردپایی از خود باقی نگذارد، در کلاس سوالهای خاصی میکند که موجب سوءظن آموزگار میشود. فرانک اطلاعات لازم درباره ایجاد حریق عمدی را کسب میکند و از مدرسه بیرون میرود. بمب آتشزایی تهیه میکند و آن را به کار میاندازد. آموزگار ایمنی که فرانک را تعقیب میکرده، او را میبیند که از ساختمان بیرون میآید. سپس خود به سرعت به داخل ساختمان میرود تا بمب را خنثی کند. بمب منفجر میشود. فرانک که مطمئن است آموزگار کشته میشود، با عجله به درون ساختمان میرود و او را نجات میدهد.

پایان داستان اختیاری است. فرانک میتواند آموزگار را به حال خود رها کند و پول را به دست آورد، یا میتواند او را نجات دهد و به خاطر ایجاد حریق عمدی تحت پیگرد قانونی قرار بگیرد.

داستان پیچیده همواره باید دو خط طرح داشته باشد: خط طرح اصلی، که ضمن آن شخصیتهای اصلی به ایفای نقش خود در حوادث داستان میپردازند و خط طرح فرعی با کمکی که در داستان موانع، حواس پرتیها، درگیریهای فرعی و وضعیتهای انتظار آلود ایجاد میکند.

داستان تک خطی همواره بدیهی و ملالآور است، و چون قابل پیشبینی است؛ فاقد احساس قوی و شک و انتظار است. داستان پیچیده که دو خط طرح دارد، انتظارآلود و پرکشش است. خواننده میداند که داستان پایان مییابد، اما همیشه نمیتواند چگونگی پایان داستان را پیشبینی کند.

۵- قهرمان و شخصیت پلید.....اگر شخصیت پلید صرفا مترسک باشد، قهرمانی که او را شکست میدهد، دیگر قهرمان واقعی نیست. چرا که وی با مانعی معمولی در کشمکش است. حال آنکه قدرت اشخاص پلید باید با قدرت قهرمان داستان مساوی باشد. حتی امکانات او برای پیروز شدن باید بیش از امکانات قهرمان باشد. قهرمان و شخصیت پلید، هر دو باید قدرت و قد و قامتی شگفتانگیز داشته باشند.

نیکی و بدی نوعی قضاوت اخلاقی است و براساس علائق ادارهکنندگان جامعه تعیین میشود. نویسنده براساس قرنی که حوادث داستان در آن اتفاق میافتد، طیفی از ارزشهای اخلاقی را انتخاب میکند تا قهرمان و شخصیت پلید براساس آنها عمل کنند. داستان ضمن اینکه تلاش قهرمان را برای موفقیت توجیه میکند، باید ارزشهای فرد پلید را نیز تشریح کند. آنها باید رها در طول داستان به خاطر درگیری، رو در روی هم قرار گیرند.

مثال (قهرمان): میخواهد محلههای فقیرنشین را با خاک یکسان و برای خانوادههای کم درآمد آپارتمانهایی با اجاره خانه کم بسازد. اگر چه او با این کار محبوبیتی کسب میکند، امت قصد او بیشتر انسانی است. زنی نیز عاشق اوست.

مثال (شخصیت پلید): در محله فقیرنشین مصریها به دنیا آمده و با تقلا و بیرحمی بهجایی رسیده است. برخی از دشمنانش را که میخواستند مانع کار او شوند کشته است. صاحب زمینی است که قهرمان داستان طالب آن است. میخواهد آن را تبدیل به انبار مواد سمی کارخانههای شیمیاییاش کند. همان زنی را که عاشق قهرمان داستان است دوست دارد. فکر میکند که اگر قهرمان داستان را از بین ببرد، زن نیز عاشق او خواهد شد. او باید زن را تصاحب کند.

هر چه سریعتر نویسنده شخصیت پلید را وارد زندگی قهرمان داستان کند، فرصت بیشتری برای در آمیختن دو داستان با هم دارد. برای ایجاد شک و انتظار و هیجان نیز شخصیت پلید باید در بخش اعظم رویاروییهای رمان پیروز شود و امکانات فراوانش را علیه تواناییهای نسبتا کم قهرمان به کار اندازد. باید پیروزی قهرمان غیرممکن بهنظر برسد.

و بعد به محض اینکه کمکم ضعف پنهان (بدی) شخصیت پلید باعث شد تا بیرحمی وی بر عقلش چیره شود، شخصیت تسلیم ناپذیر (نیکی) قهرمان، موازنه را بهنفع خود به هم میزند. هر چه مدت زمان تداوم قدرت شخصیت پلید، طولانیتر باشد، خواننده بیشتر با قهرمان همدل میشود. بنابراین هنگامی که بالاخره قهرمان پیروز میشود، پیروزی او واقعی خواهد بود.ادامه دارد ….

منبع : وبسایت ..... مد و مه: ۵ خرداد

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-bidi-language:FA;}